http://bganeh.blogspot.com/
رفتیم اینجا
http://bganeh.blogspot.com/رفتیم اینجا
http://bganeh.blogspot.com/***بخشی حذفید...
در راستای اینکه بعدا هم می تونیم به این مساله بپردازیم.***
از سفر برگشتم و لابد میگید: چه !!! خوب...
اما ساکم رو جا گذاشته بودم و قابل تصور نیست که چقدر سختی کشیدم. خودش یه "داستان ساعتیه"
در این سفر با یه کتاب آشنا شدم به نام "هاگاکور" که یک سامورایی نوشته ولی نمی شد بیارمش خونه و فقط چند باری گذری ورق زدم.
خواهرم هم حلقه اش رو گم کرد. توی دریا. موج زد و دستش که بیرون قایق بود ... و ...
البته تنها کسی که ناراحت شد شوهرش بود.
چند وقتی بود که خواهرم از حلقه اش ناراضی بود و میخواست عوضش کنه.
راستی پوریا با نازگل دوس شد. البته هنوز؛ به قول خودم "کار در نیومده" ولی داره جوش میخوره.
پ.ن.
تو کلاس داشتم نقاشی برج میلاد رو میکشیدم که دختر بقل دستیم دست پاچه ورقم رو دزدید.
حدسم اینه باباش از بالای برج افتاده.
شروع کار و تلاش و درسه اما
هنوز دلت یه کمی دیگه تابستون میخواد اما
آغاز سرماخوردگیه اما
اما
شاعر نشدی وگرنه می فهمیدی / پائیز بهاری است که عاشق شده است
ساعت ۸:۳۰
شرکت شاتل ميگه خط شما اي دي اس الي نيست بايد برم شرکت مخابرات. مشکوک شدم از اون روز ها باشه
ساعت ۹:۳۰
همه چيز رو براه بود که اين خانومه ميگه بايد کپي شناسنامه بيارم. اما شناسنامه ام همرام نيست از شناسنامه متنفرم
ساعت ۱۱:۳۰
رفتم دم خونه اما يکي تو خونمونه!!! دزده! ميگه ما پنج ساله اينجاييم.
نگهبان برج منو انداخت بيرون! از همه تون متنفرم و از همه تون شکايت ميکنم!
ساعت ۱۳:۰۰
اشتباهي رفته بودم بلوک بقلي!!! شناسنامه ام گرو کلوب فيلمه! ديگه نمي تونم تحمل کنم. !
روز بعد
ساعت ۸:۰۰
چه خوب شد صبح زود اومدم. هوا باراني و دلپذيره...
ساعت ۹:۰۰
رعد و برق زد! برق مخابرات رفت! خانومه ميگه برج چي چي شون ترکيد.
ولي برق اضطراري دارن. من عاشق برق اضطرا..... اونم رفت! از برق متنفرم خصوصا اضطراري
مي خوام تو تختم گريه کنم.
ساعت ۱۱:۳۰
زل زدم به مانيتور خاموش! برق رفته! قراره براي نصب مودم بهم زنگ بزنن ولي تلفن معمولي نداريم....... عوضش گاز داريم يه چايي و بعدش واااااای ..... آرامش.
ساعت ۱۱:۴۰
يه تلفن قديمي داريم تو کمد! بايد راهش بندازم! دوشاخه نداره ولي من با برق کااااااااااااااررررررررري آشنا......م
ساعت ۱۳:۰۰
برق اومد. و منو. گرفت.
دست راستم ديگه حس نداره! اي دي اس ال نميخوام... ولم کنين
.
بوي سوختگي مياد.
کتري سوخت.
کار من نیست
نمیدونم چرا با دیدن صحنه ی مرگ بازیگر محبوبم اینقدر انرژی گرفتم.
نمی دونی این "غم" چقدر میتونه آرام بخش باشه.
یه مرد ۵۰ ساله در زندگی من وجود داره که مث یه زخم برام نشونه ای شده
که احساس میکنم راهنماییم میکنه
قبلا فقط یه نفر این احساس رو بهم میداد اونم
قیصر امین پور بود.
یکی از بهترین هاش در ادامه مطلب اومده
بی سر انگشت ِ من .. گِــل ِ بی حالتی !
رازی از من نپرس ، تو که بی طاقتی !
تا که دریا منم ، پرِ ِ ماه و پری !
ماهی ِ تشنه را به کجا می بری !؟
خواندمت آمدی تا تماشا کنی !
می گریزی ز من ، که چه پیدا کنی !!!؟
درد ِ خود جوش تو ! هر دوایی ز من
ساز ِ خاموش ِ تو ، هر نوایی ز من !
آشتی کن ، مرو ! هر سلامی منم !
اول و واسط و والسلامی منم !
هیچ کس مثل ِ من .. به تو فرصت نداد
آه این قصه را زود بردی ز یاد !
نقش ِ جان ِ نقاشی ،
در تو رقصانم ! هر کجا باشی !
این عشق ، هستی ِ هستی ست ..
از گلستان تا هر گل ِ کاشی !
وقتی گم شدی در مه ...
به که بخشیدی... عمر ِ بی برگشت !!؟
از من .. سالها دوری ! ..
عاقبت روزی ..
باز خواهی گشت ..
باز خواهی گشت ..
شعر از مونا برزویی
پ.ن:
این شعر بسیار جالبه از زبان خداوند. من بسیار می پسندمش.
بلاگفا select all نداره. فهم و شعور هم نداره.
پشه ها منو کشتن.
تغییر فونت فکر نکنین کپی پیست شده روش کار کردم.
باید برم نظام وظیفه! امروز روز خوبیه.
۷:۳۵
افسره میگه امروز پلاکت فرده! ماشین من زوجه هنوز نیومدم توی طرح.
ماشینم رو خوابوند. از اعداد فرد متنفرم.
۹:۰۰
رسیدم میدون سپاه. هوا خیلی گرمه! یه لشکر آدم توی صف وررود اند.
خانم منشی ای که برگه ورود صادر میکنه رفته! از صف متنفرم.
۹:۳۰
وارد محوطه شدم! سالن ۳! همون اتاقی که من کار دارم همه صف بستن.
۱۰:۳۰
هنوز تو صف ام .
۱۱:۰۰
یه فرم گرفتم که باید پرش کنم و دوباره تو صف وایسم از فرم متنفرم.
۱۲:۳۰
فرم پرشده رو دادم. باید برم بانک! میدون سپاه آبمیوه میخورم. زندگی شیرینه!
۱۲:۴۰
بانک خلوته! بانک گفت باید از برگه ام کپی بگیرم. آدرس یه کپی سه تا خیابون اونورتر داد.
۱۳:۰۰
کپی گرفتم. بانک شلوغ شد. از بانک متنفرم!
۱۳:۳۰
دوباره باید برگه ورود بگیرم! حالم خوب نیست! از برگه ورود متنفرم!
۱۴:۰۰
حالم هیچ خوب نیس! دوباره تو صف سالن ۳ هستم. از سالن ۳ متنفرم!
۱۵:۰۰
ده نفر مونده. معده ام بهم ریخته! باید برم دستشویی! از شیر موز متنفرم!
۱۵:۳۰
آقای جلوییم میگه میگه منو نمیشناسه! ملت میگن وارد صف نشو! از همه تون متنفرم!
۱۷:۰۰
باید فردا بازم بیام! از سربازی متنفرم!
۲۰:۰۰
تو ترافیکم هنوز! حلقه ی سبز زدن ملت! از ترافیک متنفرم!
۲۱:۰۰
مامان میگه شام نداریم. ناهار نخوردم! می رم تو تخت! دوس دارم بمیرم!
۳:۰۰ صبح
همسایه ها داد و بیداد میکنن! دیگه طاقت ندارم! یکی تو کولر سیگار میکشه!
۷:۰۰
باید برم نظام وظیفه! امروز روز خوبیه.
پی نوشت:
اول: ساعت کاریشون تا ۱۲ بیشتر نیست برای اینکه تو یه روز جا شه براتون اینطوری نوشتم!
دوم: سریال ۲۴ رو تازه تموم کردم. پیشنهاد میکنم.
غربت مث دریا زدگی می مونه به محض اینکه پات رو به خشکی برسونی نا پدید میشه.
اصولا همه واقف اند که هیچ جا خونه آدم (و بطور خاص تخت - حمام و..) نمیشه
درسته دیگه اینترنت پرسرعت ندارم و درسته که هر کاری کنی کسی بهت زل نمیزنه و درسته که
هوا گرم و بد بوه و خیلی چیزای بدی که تهران داره
درسته که از سایه ای (دولتی) که بالای سرته متنفری این درسته که زندگی چهره ی سختی داره
اما هیچ جا وطن آدم. بهتر بگم جایی که بزرگ شده نیست.
درسته به بابام گفتم زندگی عالی که میتونه برام درست کنه در حاشیه ی خلیج رو دوست دارم
ولی هنوز دوس دارم کوچه های تجریش رو و هنوز با چمران حال میکنم
و هنوز از تهران بو گندوی خودمون لذت می برم. با همه ی دوستای مهربونم.
تهران با همه ی هیجان های بی نمکش!
پس باید متخصص تو همه ی زمینه ها باشی
چون نمی تونی ---> شکست میخوری!
یا بقیه توانی ایش رو دارن
یا حوصله اش رو دارن --- اگه بد قولی نکنن --- کارت انجام میشه
یا حوصله اش رو ندارن --- کارت بد انجام میشه و شکست
یا بقیه توانی ایش رو ندارن
که کارت رو زمین می مونه و شکست میخوری
شاهد مثال: شما برای داشتن یه وبلاگ که یه قالب ساده ی سفارشی شده حق شماست باید برید و کدنویسی یاد بگیرید.